سياه مي پوشم و دل سياهم همچون، شبي به دنبال روز است
سپيد مي خندم و آسوده مي بالم،
بر دل خويش كه با نام تو در سوز است
و آنچه بايد دريافت نگاهي است عميق، به آن سوي روز
نگاهي از جانب خويش،
با جامي از شراب آتش افروز
من تو را مي خوانم، تو را كه فراموش مي شوي گاهي
با تو تنها نيستم،
مرا در آغوش بگير........ تو مرهم آهي...
محمد(ص)، علي(ع) و حسين(ع) همه آمدند تا من تو را بشناسم
و من چه غافلم از تو هردم !
از تويي كه ز من غافل نيستي!
از تويي كه با مني ، در مني...!
و من چه دير فهميدم تو را .....
تويي كه در آسمانها به دنبالت بودم
غافل از آنكه نزديك تر از من بودي به من...........
مرداب را غم نبودن نيست، نبودن كه غمي نيست
غم آن است كه نباشي در من، كه بي تو مني نيست
...........مرداب
سلام٬
اميدوارم كه حالت خوب باشد٬ دل از آن غم بي حيا محجوب باشد
اميدوارم روزگارت هميشه روز باشد ٬ هر روز عمرت برتر از ديروز باشد
نگاه كن.....
نگاه كن كه آسمان پر شده از برف٬در هر برف نگفته هايست از حرف
حرفهايي كه شايد من و تو ما مي شديم ٬ از اين غم و تنهايي جدا مي شديم
كاش از غرور بيجا رها مي شديم٬ با اين فقر به خدا پادشاه مي شديم
من و تو فرع شديم و از اصل افتاديم٬ خود پرستيديم و از نسل افتاديم
خويش را از ديگري برتر مي ديديم ٬ از طمع٬ سيب نه٬ درخت مي چيديم
غرق در خويش شديم و از خدا جدا٬ مكن يك دم ما را ز خويش جدا خدا
اين نامه صداي خيس مردابه٬ آه بغضي است كه آماده پرتابه
اين نامه نامه دلتنگيست٬ دلتنگي آدم با تمام زندگيست
انگار عشق را فراموش كرده ايم٬باده زهرآگين تكرار را نوش كرده ايم
شعله عشق هر روز را خاموش كرده ايم
هر بدي را نديده در آغوش كرده ايم......
روزي بيدار خواهيم شد از اين خواب زمستاني
خواهيم ديد كه از دست داده ايم .......چه گلستاني....
كافيه هر روز فكر كنيم كه آخرين روز عمرمونه.......اونوقت همه چيز زيباست
كوچه٬ درخت٬ باران٬ ابر٬ خورشيد٬ آدمها و ......
اين من و تو هستيم كه پاييز و بهار مي كنيم............من و تو...!
................مرداب
به من خوب نگاه کن که این سراب نیست پیکر عشق است که حباب آب نیست
ندیدی عشقم را سوزاندی مرا هر دم ... که هیچ سوالی جز تو بی جواب نیست
از من گذشتی در عالم هوش و مستی هر باده نابی درعشق که شراب نیست
تو از پرنده خویش گفتی و نیافتی.....؟ هیچ پرنده ای در عشق که عقاب نیست
جوانی ام را گرفتی و جوان تر شدی نوشتند که دورانی چون شباب نیست
با موی سپیدم به دل سیاهت میخندم ماه اگر در شب نتابد که مهتاب نیست
باز هم سکوت می کنم تا بشکنی دل را
دل اگر فریاد همی کند که مرداب نیست........
............مرداب
برای یک بار که شده با من بمان بیا باشیم از تبار عاشق دلان
برای یک بار که شده به من نگاه کن خورشید کهنه ی دلم را سیاه کن
من به تاریکی شب عادت دارم بگذار ساده بگویم، دوستت دارم
بیا در کنار هم به ستاره برسیم به آن نگاه با شکوه عاشقانه برسیم
بیا پرواز کنیم به آسمان های دور به دشتهای خاطره، به دریای نور
بیا به گل های شقایق بخندیم دل به آرزوهای حقایق ببندیم
همسفر پروانه باشیم به دور شمع بیا روشن کنیم دل بی فروغ جمع
بیا در کوله بارمان به جای دینار کمی از محبت بریزیم و عشق بسیار
بیا سفر کنیم به شبهای پاییزی من که می دانم تو از عشق لبریزی!
بیا قطره های باران را صدا کنیم بیا فکری به حال کم بودن ها کنیم
بیا در را به روی عشق باز کنیم دستمان را سوی معبود دراز کنیم
بیا برای هم کمی هم ناز کنیم باور کن می توانیم که پرواز کنیم
باور تو اندیشه ی تورا می سازد خدا هم به عشق پاک تو می نازد
............مرداب
امشب شب عشق است و ستاره بیدار
دارم به سر هوای یار را دوباره بسیار
پرواز می کنم با کبوتر عشق بر فراز آسمان
می روم به میهمانی ستاره در میان کهکشان
نوری از آن دورها مرا با ترانه می خواند
قسم به آن شمع سوزان که پروانه می داند
رازی نهان است در فرا سوی این جهان
با تو می مانم پروانه، در این دشت بی کران
در آن لحظه که کبوتر تورا هدایت میکند
هر که می خواهی باش، نوری صدایت میکند
با نغمه های آبی و رویایی و عشقی ناب
تا که پروازکنی با عشق به سوی مهتاب
نگو که این راه، راهی بس دوراست
بنگر، آخر این راه پر از نور است
نوری که تورا به عشق پاک می رساند
به آسمان زیبا در این خاک می رساند
تو عاشق باش و همیشه به رنگ آبی
خودت را باور کن که تو آخر نابی
فقط برخیز ، نگو اکنون باید خفت
بیدار شو، هرکه گفت چرا؟ بگو مرداب گفت
دستت را بگذار در دست من، باهم رویم بالا
به سوی عشق و خوبی، جدا از این دنیا
آن هم نه فردا.........
همین حالا..............
...... مرداب
می توان با خنده هر ناله را آواز کرد می شود پایان شب سیاه را آغاز کرد
می توان با خنده غم ز دل آکنده کرد می شود در به سوی باغ بهاری باز کرد
می توان کوله بار بست و راهی شد می شود حرفهای نا گفته را راز کرد
گرغریب احوالی درخویش با خویشتن می شود غربت را با خنده ای ساز کرد
حتی اگر برون نرود از دل با خنده ای می شود برای آن غم نیز ناز کرد
خنده با غم هم سر و کیش نباشد اما می شود آن دو را با هم همراز کرد
گرچه از خنده می بالی وازغم می نالی می شود عشق را به هردو ابراز کرد
خنده و غم را همسان هم دوست بدار می شود با هر دو آنها سوز وگداز کرد
بزرگی فرمود: خنده و غم هردو همزادند
بلکه با غم بیشتر می شود رازو نیاز کرد
...........مرداب
... و چه آسان مرگ فرا می رسد.....
گویی که سال ها با من آشناست .....
میروم شاید نگویی سرد بود٬ میروم شاید بفهمی درد بود
میروم شاید که آروم بگیرم ٬میروم با حکم تو محکوم بمیرم
از این رفتن چه میدانی؟ کاش می پرسیدی که....می مانی؟؟؟
انگار دوست داشتی که برم٬ ندانستی که بی بال و پرم
آه چه دنیای غریبیست....آه چه عشق های عجیبیست
کاش که خوبی دوباره٬ باز گرددکنار اون ستاره
همه با هم در کنار هم٬ صبور باشیم در برابر غم
برویم به مهمانی مهتاب٬ کنار نیلوفر مرداب
تا سحر ترانه گو باشیم٬ تا که مثل غنچه ای وا شیم
تا که عشق را یاد بگیریم٬خبری از دست باد بگیریم
خبر وصال شمعی خاموش٬ حال پروانه و گرمی آغوش
کجاست قصه های ماه٬ پسر فقیر و دختر شاه
کجاست باران و بهار٬ شبنم های روی گل سوار
کجاست احساسی آبی٬ کجاست شب مهتابی
شاید که ما بد شدیم٬ از خودمان رد شدیم
تا کی بگویم شاید٬تا کی بگویم باید
نه....خودمان کم شدیم٬ کشتیم و ماتم شدیم
........بهتره باشم خاموش٬ زبان بندم و شوم گوش
خداحافظ به امید ستاره٬ به امید شب عشق دوباره
...................مرداب
هر شب در کنار ماه به انتظار توام با هرخنده ی ماه گویی درکنار توام
هر شب دیوانه وار زیر باران ستاره می نگرم با چشم تر به آسمان دوباره
چـــتر یـــادگاریــت را با خودم دارم گرچه نیستی دل، بر تو می سپارم
آن دو کبوتر نیز طبق عادت دیرینه می پرند در آسمان شب که غمگینه
وقتی نیستی پاییزم بهار نمی شود دل زارم عاشق این دیار نمی شود
ریزش برگ های پاییزی را شماردم در سرم فکر خوب آمدنت را گماردم
نمی دانم در آخر می آیی یا نه؟.... در د این دل را می کاهی یا نه؟....
ولی در انتظارت هر شب می مانم گرچه نمی آیی، اینرا خوب می دانم
امروز که این حکایت را می خوانی خیلی از تو دورم،
سرنوشت٬ مجال وصالت را بر من نداد و....
و با خود هر شب می پندارم که آیا بعد مرگم آمدی یا نه؟
.....و من همچنان در انتظارت می مانم......
.....مرداب
مه سیمین این دیار بود و تا ابد هست
همه هستی بهر او بی باده شدند مست
هاله اش پر نور میان کهکشان عشق
شاید این مه شده با خورشید هم دست
یاد آن مه نرود هرگز ز دل جانان جان
بلکه با نام گوهربارش شویم سرمست
نوازش میکند هرشب حضورش آسمان را
گر نبینیم شبی آن روی ماهش دردست.....
......مرداب
............................و من رفتم که تو ره آموزی ازین رفتن
مقصودی ندارم از این گفتن...
می دانم باور نخواهی کرد جدایی برگ زرد درخت پاییزی را...
گریه بی فایده است.....من میگویم که حالم خوب است ولی تو باور مکن...
به آسمان شب پر ستاره بنگر و هر غمی را فراموش کن....
ستاره ماه را دوست دارد.....تاوان آن هرچه باشد٬ باشد..
آری ٬باید بروم....اکنون دیر است...نگاهم مکن....
نمیتوان تورا اینگونه تنها بگذارم ....ولی چه کنم...............................
نور مرا میخواند٬ باید بروم........تا سکوت سیاه سرد دوستت دارم
.......مرداب
تو خفتن آموختی ز من و بیدار شدی آنقدر مست بودی که هوشیار شدی
ای شاگرد خرد من گرچه خود استادی آنقدر تندی نمودی که گـرفتار شدی
***************
چو دامان تو چین شد دل پر ریشم
زشوق وصل تو بیخود شده از خویشم
گر گوشه چشمی بنمایی بر من مسکین
زار و پریشان زنگاهت چشم درویشم
****************
گریه های مرا دریاب٬ کز تو نهان نیست
باور کن مـــردابی هــمچو من تو در جهان نیست
تاکی قدرناشناسی و دروغ و بی مهری
کمی هم صبرکن٬ بخدا عیب تونیز پنهان نیست
.........................مرداب
دل ز آتـش عشـق تـو افــروخــته بــود وز بــی مهری جـام می تو سوخته بود
رسم عاشق کشی تو در میان پیکرت خــرقه ای بودکه زمانه بهرتو دوخته بود
ره آشـوب تـو ره بسـت بــر مـــلال دل توشه ای شدبه برم٬کز ازل اندوخته بود
گر نفسی آیــد برون بهر عشق است که این نفـس٬ عشق ز تــو آموخته بود
دل آزرده ی مـرا مــفروش بــه جهانی پشیمان بودآنکس که یوسف بفروخته بود
تــو نـگاهی به نگاه شرر بار من انداز کاندرین راه بهر وصالت چشم دوخته بود
گر نگریستی یک دم به حال و روز مرداب
چون کس نبود٬ گویی از ازل سوخته بود
....مرداب
بار دیگر بهار آمد و نوروز و عید
دوباره شور بپا شد درآن روز سعید
چه کسی حالش را به غم آلوده کند در شب
که چشم بر هم گذاری روز می آید و خورشید
....مرداب
با ستاره از شب و شبنم ســخن گــفتم از دیار کهربایی از آن کهنه وطن گفتم
همانجایی که سروپای وجودم خاک بود عشقی که دمـید بر پیکر مـن پاک بود
آنـجایی که آوای مـلک لای لای مـن بود سجده در اوج سجودش جای من بود
ولیکن٬ زان پاکی و عشق خبری نیست کجاست آن تـن که از آن اثری نیسـت
کجاست دریـای عشـقی که بیکرانست تار و پود مـصرع عشـقش پر ترانسـت
گربنگری در خود چیزی نخواهی جست به فکرتاراج و جور و جفا ومقامی وپست
بنگر٬ دور شدی از خود٬ دلیلش چیست؟ دوای فــراموشی ایـن دوریـش چیست؟
فراموش کردی روزی بازخواهی گشت به دنبال حقیقت٬رمز وراز خواهی گشت
می پرسندت ز دیروز چه توشه آوردی؟ از کدام میکده و کعبه این پوشه آوردی؟
چه خواهی گفت؟ چیزی بگفتن داری؟ یا که هردم لحظه را بهر رفتن شماری؟
قصه ام حقیقتی است که میرسد فردایی؟
تو خود بنگر در خویش٬ مردابی یاکه دریایی؟
....مرداب
گفتی زنــگاه تو چه می خوانم؟ از راز دل تـــو چـــه مـــی دانــم؟
گـفتم که در آن عشقی را دیدم با همان عشق به خدا رســـیدم
گفتی می خواهم تو را ترک کنم خود درختی شوم٬تورا بــرگ کنم
گفتم از روز ازل بـــرگ زردی بودم خـرد زیـر پایت٬ اسـیر دردی بـودم
گفتی قـــصد مــن آزار روحـــت بود انتــقام یــار پیشین از وجـودت بود
گــفتم سنگ دلی منم شیشه تو تــو درخـت بــاش منــم ریـشـه تو
گفتی که تو را دوست نداشتم برو تو این مدت سرکارت گذاشتم برو
گفتم چه شیرین بود اینهمه آزار تو چه گرم بود بی وفا٬ تا ابد بازار تو
می روم حیف غروری که شکستم شمع عمرسوخت پای تونشستم
مــی روم تا کــه نــگویند تو بد بودی میـــان جـواب زمــانه تــو رد بودی
می روم شاید فراموش کنم شــاید آتش عشق را خاموش کنم شاید
...........مرداب
گر تو باشی و من٬ ما می شویم چو رود جاری باشیم٬ دریا می شویم
کتاب دیروز را با خاطـراتش بـــبند گـر دریــابیم امــروز را فردا می شویم
در ایـن غـمکده دل به دنیا بستیم گـر خـود را شناسیم جدا می شویم
بـه خـود آ تا خـدا را دریـابی زینجا ورنه زان گیتی گرفتار چرا؟می شویم
شنیدیم که نمیماند ماه پشت ابر پس چرا ریا؟ به خدا رسوا می شویم
آنـقدر درگـیر با تـار و پــود مادیاتیم کــز حاصلش بیگانه با خدا می شویم
در فکرمان مهربانی و جنگ با جفا ولیکن برون پرده خـود جفا می شویم
کوته کنیم دست از هیاهوی بی رونق
بینی که بهر هر درد بی درمان دوا می شویم...
.......مرداب
یادته اون شب برفی٬ اون شب سرد زمستون
من و تو کنار هم٬ واسه برفا شدیم مهمون
غنچه گل بین دستان عاشق من و تو باز شد
اون شب رویــــایی شیرین بینمون راز شـد
من نگاهی توی چشمات٬تو نگاهی به ستاره
آن ستاره که خدا بود نگی قصه ای دوباره
گــرمی دست تو تکـیه گــاه روح ســردم بــود
بین من و تو آن شب خنده وخاطره هردم بود
مــیون هـــوای برفی من و تو شونه به شونه
ذره های برف می اومد پیش ما دونه به دونه
یــاد اون قـهوه ی داغی کــه مـی خـوردیــم
یــاد بـرفی کـه روی دسـتمون مـی بـردیــم
یاد اون هـــدیه ای که دادم بهت یادش بخیر
یاد اون خنده ای که زدی به من یادش بخیر
آن نــگاهت کــه مــرا عاشق کرد با نگاهی
بــعد از آن گــفتی کــه تـو بـرایم تکیه گاهی
مـن و تـو مانـدیـم بــعد از آن شـب بــاهـم
گــرچه امــروز فاصله ات غوغا می کند تامن
تـو کـنار ستاره ای و من اینـجا روی زمینم
مگو که غمگین مباش میدونی که همینم
...........مرداب
فرشته با ندایی گفت: مرگ مرداب نزدیک است
آخر آخر این جاده باریک و روشن تاریک است
مرداب میدانست که چند صباحی بیشتر نمیماند
پس گفت: عاشق شدن و ماندن چه نیک است
هرکه عشق را از پاکی معنا کند در عرش است
ورنه هم عشق و هم عاشق هر دو نامش شیک است
وصیت نامه ام را بیش از این سنگین نخواهم کرد
هرکه عشق را با خدایش درآمیزد جای تبریک است
مهربان باشیم وسرشار ز خوبی دور زدل آزاری
گاهی هم باور کنیم که مرگ بهارمان نزدیک است
.....................مرداب
اگه گفتم خداحافظ ...نه اینکه رفتنت ساده ست
نه اینکه میشه باور کرد جدایی آخر جاده ست
خداحافظ کمی غمگین...................
ایام سوگ سالار شهیدان را بر شما دوستان گرامی تسلیت عرض می نمایم.
امیدوارم در این سال و این ماه بتوانیم حسینی شویم الیته در حد عمل نه شعار...
یکصدا با هم برای مردمان مظلوم دنیا به خصوص غزه دعا کنیم ...
که به حق مادر عالم حضرت فاطمه(س) از دست رژیم اشغالگر رهایی یابند.....
........مرداب
امیدوارم که همه دوستان خوب و شاد باشند. قطعه زیر به نام برکه ی دوستی
که تشکیل شده از اشخاصی که تو این مدت آشنا شدم باهاشون و با نظرات
و متن های زیبا ی خودشون ٬به تمام ساکنین برکه دلگرمی دادند.
اگر اسمی را جا گذاشتم از عزیزان پوزش می طلبم. باز هم از نظراتتون ممنون.
تا همیشه براتون آرزوی موفقیت میکنم.......................مرداب![]()

در میان این جهان بزرگ ارتباطات که بسیار باشد در درونش اطلاعات
در کــــنار برکــــه ای پر از محــبت دوســتانی بــــودند عاشق و راحت
ســـــال ها در کــــنار هم زیستند با آن کــه نمی دانســـتند کیستند
یــــه آواره بـــا آن مـــطالـــب زیبــا خوانــدنی و جـالب ، پرمهر و دیبــا
نـــسترن بود سردبیر«به خاطر تو» نیلوفری باشی، ایــن هم برای تو
آن که نفرین کرد مشرق تنهایی را صاف وصادق ، نفی کرد پنهانی را
گویــی که ترسیم عشق جداست گفتــا که عشـــق همان خداست
آن که بینهایت همیشه عاشق بود در میان عشــق همیشه لایق بود
شاپری بهاری را نگو، بیداد می کند مــا را زخواب غفلت بیدار می کند
مهتاب هم با آپ جدیدش غوغا کرد برکه ی کوچک ما را دوباره دریا کرد
مــرداب با نیلوفــرای آبــی خوگرفت کمی هم از روی خجالت رو گرفت
صدای سکوت شب که رازها داشت برای خود نیمه شب پروازها داشت
و ستاره که می درخشید در آسمان بیتـــوته کرده بود در میان کهکشان
مـــریــم هــم بــا آن آهــنــگ مــرداب مـــرداب را در خــود کـــرده بی تاب
کلــبه عشـق که خبری از آن نیست شــاد باشـد گـرچه در میان نیست
از شما ممنون که درکنار هم هستید پایبند بمونید برای عهدی که بستید
آرزوی مرداب اینست که شاد باشید در میان هجوم خرابی ها آباد باشید
می سپارم شما را به خداوند تبـارک در ضمن کریسمس همــتون مبارک
......مرداب